ببار باران ببار
دل نوشته ها
و ناگهان مرگ وقتی بابام مرد این جمله هر لحظه توی قلبم کوبیده می شد امشب به یاد پدرم و پوپک گلدره که گویی آینه ی من است چرا که دنیایش را پس از مرگش شناختم و دانستم که او خود منم و وقتی عکسشو قاب گرفته روی میز خانه اش دیدم چقدر دلم می خواست در کنارش بودم و طاها نخاولی عزیز که او را نیز پس از مرگش شناختم و رفتنش مرا از زمین جدا کرد و باعث شد به فلسفه ی بودن بیشتر بیاندیشم و در غمشان چشمهایم باریدند و باریدند امشب چون شبان دیگر دلتنگ پدرم هستم افسوس که حال برای دیدنش باید به خواب متوسل شوم افسوس پدر،پوپک و طاها کاش مرا این لحظه که در حال نوشتنم و چشمانم می بارد ببینید تا بدانید چه دلتنگم امید آنکه به شما ملحق شوم دوستان خوبم اگر روح آسمانیتان چشم به آسمان دارد برای این سه عزیز فاتحه ای بفرستید باشد که مورد رحمت پروردگار آمرزنده قرار گیرند تمام این جاده ها را پابه پایم آمدی با من بودی در کنارم در سرتاسر این جاده برفی ناگهان پایم می لغزد در کنار رد پایت به پشت سر می نگرم بر روی این جاده ی برفی ردپایت در کنار رد پایم نیست و این هم آخرین ترانه ی طاها نخاولی اگه دلت گرفته سیاه سفید دنیات میباری مثل بارون نشسته غم تو چشمات اگه یه بغض کهنه راه صداتو بسته این روزگار بی رحم غرورتو شکسته بیا تو هم صدا شو با این ترانه ی من تا از صدات بلرزه دل تموم دنیا نگو شب سیاهت خالی شد از ستاره طلوع صبح فردا پایان انتظار اگه رو آرزوهات خط سیاه کشیدی من با توام هنوزم وقتی که نا امیدی از همه ی دو.ستان خوبم که در این مدت پا به خانه ی دلم گذاشتند ممنونم خدای من بهتر می دونه تمام آنچه رو که توی این وب نوشتم از دلم بر اومده حرف های قلب کوچکم بوده امیدوارم که در این دنیای کوچک کسی را نیازرده باشم چند ماهی می روم اگر عمری باقی بود دوباره باز خواهم گشت حلالم کنید بودن من در این روزهایی که گاهی زردند و گاهی سبز گواهی است بر عشقی ازلی و البته ابدی باید ساخت آنچه را دیگرانی ویران کردند و اینکه هر روز صبح با عشق و لذت از خواب بیدار شوی سراسر امید و شور باشی و خود دوست داشتنی ات را شبیه آن کنی که می خواهی من این روزها بنای خویش می سازم و شادم که هستم تا بسازم عزیز من هستی ام عشقم مرا فرصت زیستن و بودن و ماندن داده هر روز و هر شب مرا در آغوش می گیرد تا مبادا آزاده ی کوچکش از ساختن خسته شود شب ها مرا می بوسد برایم لالایی می خواند و تا خود صبح با عشق به من نگاه می کند صبح در گوش من زیباترین نجوای خوشبختی می خواند به من روزی دوباره هدیه میدهد و این دلیل بودن من است دوستت دارم خدای قلب کوچکم دوستت دارم می دانی چه سخت است روزها و شب ها در پی آرزویی بی تاب باشی و آن وقت احساس کنی که به آن نخواهی رسید آرزویی که تمام دلخوشی و هستی تو در آن بوده وقتی بزرگ شدم آرزو کردن و به روش درست یاد گرفتم آرزو کردم اما این روزها احساس می کنم سهمی از خیلی از خوشبختی های زندگی ندارم دارم به این فکر می کنم که چشمامو روی همه ی آنچه دوست می داشتم ببندم در این روزهای منجمد و خالی به بودن خویشم دل خوش کنم نمی دونم اگه خودمو نداشتم دیگه کیو داشتم؟ البته که خدایی هست اما این زمین آدم هم دارد که من ... شاید خدا آزاده ی غمگین را بیشتر دوست داشته باشد شاید اگر تو این می خواهی چشم تسلیم تسلیم تسلیم وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی .وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه . وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری . .بعد از کارت زود بیا خونه وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی .. وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود .. وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری .. نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد و اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید آیا تا به حال وقتی به پارک رفته ای.. تو زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟؟ یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ..؟ ایا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟؟ وقت غروب در آسمانی نیمه ابری آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نطاره گر بوده ای ؟؟ وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است..آیا صبر میکنی تا پاسخی دریافت کنی؟؟ آیا تا بحال به کودک خود گفته ای، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده ای که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟ آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید. زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید به موسیقی زندگی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. من باور دارم که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آنها را مىبینم. من باور دارم که.....دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من گفتش برو هنگام نیست بر چنین خامی مقام خان نیست خام را جز آتش هجر و فراق که پزد که وارهاند از نفاق چون تویی تو هنوز از تو نرفت سوختن باید تو را در نار و تفت رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق یار سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس بازگشت باز گرد خانه ی انباز گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا به نجهد بی ادب لفظی زلب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم تویی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایش دو من در یک سرا دوستی کان ز تویی و منی است نسبت این دوستی از دشمنی است حضرت مولانا(ع) ببخش بر من ای مرغ سپید اگر که اوج پروازت در نگاه تنگ من جای نمی گیرد ببخش بر من که شکوه پروازت را باور نمی دارم آخر ای مرغ سپید در نگاه من گنجشک ها اوج پرواز بودند مرا به باور برسان مرغک دیرینه بگذار باور کنم اوج پروازت را در سینه ی تنگ خویش بگذار باور کنم بال های تو برای شادی این دختر غریب به پرواز در امده اند و هرگز از پرواز خسته نخواهند شد و ترس من این است ای ستاره ی امید که بال هایت راه کاشانه ی دیگر بگیرند مگذار باور کنم هجرت مرغان سپید را چون هجرت پرستوهای آواره مگذار خوب من مگذار یا لطیف کسی چه می داند این طنین بی آهنگ تا به کی شنیده خواهد شد.هر روز و هر روز بر آنان که واژه واژه عشق را خفه می کنند در لذتی حیوانی افزوده می شود.وقتی آمار می آورند که 90% مردان پیش از ازدواج در بستری شیطانی به لذتی حیوانی رسیده اند آن هم نه هر حیوانی که بعضی حیوانات تنها و تنها با یک جفت می مانند و غیر او نه. وقتی که این رابطه ی والای عاشقانه را که فزونی دهنده ی عشق است و برای به اوج رساندن عشقی عظیم به سخره می گیریم و چون نقل و نبات خویش را میان این و آن قسمت می کنیم چگونه می توان اعتماد کرد به مردی یا زنی که می تواند شریک زندگیمان باشد.دلیل می آوریم که حوصله ی پذیرش مسئولیت را نداریم.دردسرهای ازدواج بسیارند و ما مگر دیوانه ایم خود را به رنج بیاندازیم، می گوییم آخر مگر می شود تمام عمر با یک نفر بود،چیزی از این کسل کننده تر هست؟ می گوییم توقعات دختران و پسران بالاست، دختران ثروت و پسران زیبایی اهورایی می طلبند و آن دختر دیگر به خاطر فقر تن فروشی می کند. صادقانه بگویید کدام یک از این ها عاقلانه است؟ آری این ها همه هست و این،همه نیست.دختری که تن فروشی می کند در آنی احساس پوچی و بی ارزشی و...می کند.احساس می کند که چون ظرف یک بار مصرف بی ارزشی است که پس از استفاده به دور می اندازیمش.چرا که او به دنبال عشق است و عزت و البته که اینگونه نمی یابدش.چه می شود اگر آن دختر فقیربه کاری دون دست بزند،تکه نانی بخورد اما تن فروشی نکند.یقینا برای سیر کردن شکم این بهترین راه نیست.ببینید من خوب می دانم که آنان نیز بسیار اندوهگین اند از این بابت اما این حقیقتی است که آنان بهترین راه را انتخاب نکردند. این یگانه راه نبود.دختری که ترازویی در دست گرفته و هر مردی را که به خواستگاری اش می آید قبل از سلام پروت اش را در ترازو می نهد و اندازه می گیرد بداند که ثروت اگر چه مهم است و مایه ی رفاه و آسایش اما چه بسا چیزهایی که ارزش آن قدر والاست که هیچ ترازویی قادر به وزن آن نیست.آن چه می ماند عشق است و نه غیر آن.بدانید که چون عده ای از دختران اینگونه اند دلیل نمی شود که ازدواج را بر خود حرام کنید و روح و تن خویش را آلوده سازید.این همه دختر خوب با توقعات معمولی چرا همسر شما یکی از اینها نباشد؟ ای مردی که تابلوی حوران سیه چشم بهشتی را به دست داری و به هر خانه که می روی اول بار ظاهر دختر بیچاره را با تابلو تطبیق می دهی و امتیاز می دهی به آن اگر چه که ظاهر اهمیت دارد و باید در کنار کسی زیست که حداقل ظاهرش مایه ی آزارمان نباشد اما آیا او که حور سیه چشم زمینی است ده ها خصیصه ی یک همسر خوب و مادری نیکو را دارد؟ آیا در قوانین طبیعی آمده است که هر آن که مانند حوری است یقینا نیکوترین همسر و عالی ترین مادر خواهد بود؟ چه می شود اگر دختری با ظاهر معمولی و صفاتی عالی را به همسری خویش برگزینیم و ای خیر عزیزی که 4تا4تا مدرسه و مسجد و بیمارستان می سازی اما دریغ از تاسیس یک بانک همسریابی.بارها و بارها دیده ام دختران وپسران در کوچه ها و خیابان ها حیران به دنبال همسر خویش اند آیا اگر نهادی بود که اینان را به هم معرفی و تحت نظر مشاوره های ازدواج و ...قرار می داد باز هم این همه فساد در جامعه داشتیم؟و چه بسیارند دختران و پسرانی پاک و نجیبی که در سخت ترین شرایط راه درست را پیمودند و امید بر آن دارند که روزی کسی بر آنان بخواند، تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم 

![]()
.jpg)
![]()

![]()
![]()
.jpg)
![]()

![]()
![]()

.jpg)

